خط داستانی
مارتا به بیمارستان روانی میرسد جایی که به طور پنهانی با بارداری آلبرت همراه است. او با اتاقی را با خواهر السا به اشتراک میگذارد که به سرعت مشکوک میشود. مارتا مدرکی از عاشق بودن السا با آلبرت پیدا میکند. یکی از بیماران، لوئیز، به مارتا علاقهمند میشود و دوستی آغاز میشود. به محض فهمیدن این که رابطه اش با آلبرت آینده ندارد، سعی میکند سقط کند اما موفق نمیشود. پس از بهبودی، لوئیز به او نزدیک میشود تا از فرار کمک بخواهد. مارتا فهمیده است که لوئیز به آلبرت وعده ازدواج داده است و جهان او فرو میریزد. پس از فرار لوئیز، مارتا تصمیم میگیرد با روشی خود به او کمک کند.