خط داستانی
لنا سیتنیکوا - به خواسته والدین و مادربزرگ مقتدرش - به دانشکده پزشکی میرود تا سنت خانوادگی را حفظ کند. اما او رویای زندگی کاملاً متفاوتی را در سر دارد. در حال حاضر نمیداند دقیقاً چه میخواهد، تا اینکه با لیوا - یک نقاش در افسردگی هنری - آشنا میشود. او او را به دنیای هنر، گالریها و کسب و کار هنری معرفی میکند. لنا خود واقعیاش را پیدا میکند، اما زندگی انتخابیاش با برنامههای والدینش سازگار نیست: دخترشان باید دانشجوی پزشکی باشد، حتی اگر مجبور شوند او را وادار کنند. لنا با مشکلات زیادی روبرو میشود: با والدینش مبارزه میکند، یاد میگیرد چگونه بوسه بزند و بگوید «دوستت دارم»، چگونه با کفشهای پاشنهبلند راه برود و حق خود را برای انجام آنچه میخواهد دفاع کند. و قطعاً یک «پایان خوش» در انتظار اوست...