خط داستانی
ژولیوس که دچار شکست شده است و قصد دارد توبه کند... موناشی دختر جوانی زیبا و پر جنب و جوش با رازی تاریک است. دیدار تصادفی آنها در یک نیمروز تابستانی بر روی نیمکت پارکی در باغهای اکسفورد، دوستی غیر منتظرهای را آغاز میکند و سفری شادبخش از ترسهای مربوط به هر کدامشان را به سوی امید، ایمان و عشق و پذیرش آرامی از هر آنچه زندگی برایشان میآورد، راه میبرد.