خط داستانی
سندی در پی حمله یک روانی زنده میماند اما همسرش و دو فرزندش کشته میشوند. ده سال بعد گروهی از جوانان به نامهای آلفونز، نِیکی، رره، دنس، امِل، گِلینک، و میتا میخواهند شب سال نو را در ویلای کهنه و متروکه جشن بگیرند. اما یکی یکی شروع به مرگ میشوند. سندی سعی میکند روانی را بکشد اما زخمی میشود. برای این روانی مرموز اعمال سادیستش که از تروما ناشی از قتل مادرش سرچشمه میگیرد، در نتیجه همیشه به دنبال چشمِ چپ قربانی به عنوان جانشین چشم مادر گمشدهاش میگردد.