الهی، بده
Ver Allahım Ver
ولی در یک روستا در قاضیسرا زندگی میکند. او تصمیم میگیرد از روستا فرار کند و به استانبول برود تا از ازدواج با دختری که پدرش میخواهد با او ازدواج کند، فرار کند. در راه، دوست ارتشیاش نوری را با خود میبرد. در استانبول، شبها را در مکانهای مختلف با پولی که به طور تصادفی به دست میآورند، مهمانی میگیرند. اما خوشیهایشان مدام با مشکلاتی که به طور ناخواسته در آنها گرفتار میشوند، مختل میشود و آنها را در حالت دائمی هرج و مرج قرار میدهد.